شما که غریبه نیستید!

حالا حکایت ماست
 

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
 

مادر بزرگم می گفت:«وقتی رسید به هُم هُم، ماه رمضون تمومه!»

- هم هم یعنی چی؟

- نهم، دهم، یازدهم...

 

الان نیمه ماه مبارک است و سرعت از دست دادن این روز ها جملات بالا را به یادم انداخت. اصلا امسال از قبل از شروع ماه رمضان غصه ام گرفته بود برای روزهای آخر ماه! حسرت می خوردم از این که 30 روز بعد، ماه تمام می شود و من آن طور که باید نمی توانم استفاده کنم!

ماه شعبان و رجب، نم نم اشکی شد و رفت       خانه ابری ست خدایا! رمضان را چه کنم؟1 

نوشتم تا تلنگری باشد برای خودم برای آنچه از ماه باقی مانده.

سی سحر سر شد و از عشق نپرسیدم چیست         فرق این یک رمضان با رمضان های دگر؟2

خدا کند امسال فرق داشته باشد! و امیدوارم فرقش ظهور باشد.

-------------

نیمه ماه رمضان است و میلاد کریم اهل بیت، شعری از برادرم ، که خیلی دوستش می دارم(فرقی نمی کنه مرجع «ش» داداشم باشه یا شعرش یا ...):

مست از غم توام غم تو فرق می کند

محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی

مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی

باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟

آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است

جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل

گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است

ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟

نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز

آقای من! تبسم تو فرق می کند3

 

پی نوشت( یا پس نوشت یا پا نوشت یا هرچیز دیگری که آخر متن اضافه می شود!): دوستی (یا شاید هم استادی) می گفت که متن بدون ویرایش به درد نمی خوره. راست هم می گفت. اما شما وقتی حوصله نوشتن رو نداشته باشی دیگه به ویرایش فکر نمی کنی!

خیلی وقته دوست دارم یه وبلاگ دیگه بزنم اما چون حوصله ش رو ندارم مجبور شدم این جا رو به روز کنم.

---------------------------------------

1و2. علیرضا قزوه

3. سید محمدرضا شرافت

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٤ساعت۱:٥۳ ‎ق.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
 

سلام

جاتون خالی رفتم مشهد. البته جای شما خالی که نبود که هیچ برای خودم هم جا نبود. ایام اربعین بود. یه کمی خیلی شلوغ بود.

به جان خودم خیلی سفر پر برکتی بود. کلی فیض بردیم.( ماها وقتی حال می کنیم فکر می کنیم فیض بردیم. به قول اون بنده خدا: نه عمو! زهی خیال باطل. خواب دیدی خیال کردی!) شاید این طوری بهتر باشد:

سفر خوبی بود. ان شاءالله که فیض بردیم. اما حال کردیم! برای من که بعد آموزشی ش خیلی خوب بود. جواب چند تا از سوال هام رو هم گرفتم. یکی ش که چند وقتی بود گوشه ی ذهنم مونده بود این بود که:

چطور شد که حضرت یعقوب و فرزنداش به یوسف سجده کردند؟ خب به خدا سجده می کردند. یا این که چرا فرشتگان بر آدم سجده کردند؟

این شرک نیست؟

جوابش قشنگ بود.

نه این طوری نمی شود. بگذار یک طور دیگر بگویم:

6 هزار سال عبادت کرد. می فهمی یعنی چه؟ نه مثل منی که با نیم ساعتش، بلند می شوم و پیچ و تاب به کمرم می دهم و تا یک هفته خودم را جزو یاران خاص می دانم! 6 هزار سال عبادت کرد!

می گفت :«مشکل شیطان نماز من و تو که نیست! او خودش 6 هزار سال عبادت کرد! مشکلش این حرف ها نیست. شیطان با آدم مشکل داشت. با آدمی که ولی خدا بود!شیطان با ولی خدا مشکل داشت.»

می گفت:« حتی در عبادتت هم باید ولی حضور داشته باشد. در همه ی کار هایت. می گفت همه کار باید برای خدا باشد یعنی این. می گفت راه رسیدن به خدا ولایت است.»

می گفت:« شیطان با ولایت مشکل دارد! مصداق تمام یا ایها الذین ءامنو های قرآن پیامبر و امامان هستند.»

برایم جالب بود. تا حالا این طوری ندیده بودمش! شاید 100 بار شنیده بودم ماجرای طرد آن رجیم را! اما این طوری نگاهش نکرده بودم. تازه فهمیدم چه خبر است!

به خودم که آمدم، وقتی نگاهی به سر تا پای خودم انداختم کمی خجالت کشیدم. می فهمی یعنی چه؟ در مقابل شیطان خجالت کشیدم ها! اگر قرار باشد من هم به ولایت کاری نداشته باشم، پس خیلی از او عقبم! 6 هزار سال! اگر تمام عبادت های من را روی هم بگذاری به زور شاید به یک سال برسد! که باز هم نمی رسد.

اصلا دوست ندارم مثل شیطان باشم. دارم کمی سعی می کنم با ولایت باشم. درک کنم ولی یعنی چه و غیبتش برای چیست.قبلا می گفتم می خواهم حامی ولایت باشم. اما حالا می گویم می خواهم ولی حامی ام باشد.

این تازه یکی از رهتوشه های سفرم بود. الباقی ش مانده.

پ.ن: این پست قبل از این که سیاسی باشد، مذهبی است و قبل از آن اعتقادی است.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت۱٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
تولدم مبارک!

سلام!

دیدم هیشکی نیست یه تولد رو بهم تبریک بگه( این هفته خونه نرفتم)، گفتم بیام اینجا خودم به خودم تبریک بگم!

تولدم مبارک!

نکته ی جالبش این بود که بعد از روز عرفه تولدم بود! یعنی عید قربان! اگه بخوام از این جمله های لوس بنویسم تا فردا می تونم بنویسم!

 

 

 

خواستم مطلب بنویسم ولی مطلب قبلی هست! بی ارتباط هم نیست!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت٧:٤٩ ‎ق.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
من و پاییز

 

دو سه روزی از آن ماجرا می گذرد. در خانه نشسته بودم و دل درد امانم  را بریده بود که پدرم فرمود:((پاییز ماه مریضیه. آدم باید مواظب سلامتیش باشه!))

همین جمله ی پدر کافی بود تا با قدری تامل به شباهت میان خودم و پاییز پی ببرم:

اول این که پاییز ماه مریضی است و بنده هم که مریض! به گمانم مرتضی را نیز به همین علت برایم برگزیدند!

دوم - اگر به صفحات قسمت پاییز تقویم های رنگی نیم نگاهی بیندازید و یا عکس هایی از پاییز را ببینید متوجه تغییر رنگ برگ درختان می شوید! که این رنگ ها را با قهوه ای، زرد، نارنجی و قرمز نشان می دهند! رنگ بنده نیز دقیقا همین است. هر چند که بنده را با رنگ هایی نظیر صورتی و بنفش نیز خطاب کرده اند!

سوم- اگر تاملی در معنای خزان کنید مشترکات فراوانی میان من و خزان سال می یابید!

چهارم-هم چون پاییز که آب و هوایی مخصوص به خود دارد اما هر روزش با روز دیگرش فرق دارد، من هم همیشه حس و حالی ثابت دارم اما گاهی ابری و گاهی بارانی و گاهی هم وزش باد خشک همراه با غبار محلی دارم! و به ندرت هوایی صاف و معتدل دارم!

پنجم- به عقیده ی برخی پاییز زیبا ترین فصل سال است! و به عقیده ی بعضی بنده زیباترین فرزند بشر!

ششم-

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است!

                                                       میلاد عرفان پور

با توجه به این شعر به راحتی می توان دریافت که بنده روزی چنان بهار بوده ام و عشق چنین مو قرمزم کرد(یا شاید هم مو زرد)!نیشخند

گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد؟

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم!

والا خودم نیز هاج و واج مانده ام از دست این شاعران!

یکی می گوید عاشق که شوی قرمز می شوی و دیگری می گوید طلایی!

به هر حال بنده اکنون قرمزم و تا آنجا که عقل قاصر بنده قدش می رسد،این اشعار می توانند چنین تفسیری داشته باشند: عشق اولیه ای که مرا به این حال و روز انداخته(همین قرمزی!) عشقی ناپاک و اشتباه بوده! و اگر یک عاشق حقیقی شوم موهایم طلایی می شوند به سان ماجرای بند انگشتی!(همون قورباغه ای که شد شاهزاده!!!)

آن همه ناز و تنعّم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخِر شد

از این بیت حضرت حافظ هم این بر می آید که مرا معشوق نام بهار است! و زمانی که او رسد عیش و نوش ما نیز تمام می شود! البته که بسیار باید ناز مرا بکشد و به سراغ من بیاید آن هم نرم و آهسته!(این که بنده بسیار منزه ام(این منزه با آن منزه توفیر بسیار دارد! شما نازنازی و یا نازک معنا کنید!) که البته متفق است بر نظر حضرت حافظ و عزیزی که برایم کامنت گذاشته بودند!) بهار می داند که بنده چنان چینی نازکی تنها هستم و اگر بشکنم از دستش رفته ام!

 

هفتم- بنده متولد هفت آذر پاییرم!

 

پ.ن: این پست رو آذر 78 نوشتم. اما روی وبلاگ نگذاشتمش. الان هم برای خالی نبودن عریضه اینجاست. دیدم اینجا خیلی متروکه شده. این پست توی پیش نویس ها مونده بود گذاشتمش. می دونم بعضی جاهاش دیگه خیلی تو خاکیه اما پسته دیگه گفتم دست نخورده باشه بهتره!

یکی نیست بگه احمق خنگ هوای گرم تابستان چه ربطی به پاییز و بیماری هاش داره!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۸ساعت٧:۳٥ ‎ب.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
 

بچه ها محرم تمام شدنیشخند

این متن رو فقط به خاطر قالب جدید گذاشتم!

امیدوارم دوستان و سروران گرام، این متن را پست محسوب نکنند!

چرا که آن وقت است که تمام صفات پست اخلاقی به بنده می چسبد و عزیزان مرا نامردی می دانند که به خاطر بحران بلوغش، دچار کمبود توجه شده(!) و نمی تواند پای حرفی که زده است بماند!

دیگر صفات عقده ای و بچه و نظر حمع کن و... به کنار

من اگر این پست زو گذاشتم فقط برای اینه که محرم تموم شده و نمی خواستم اون پست قبلی بمونه. همین (قابل توجه پیرغلام همه ی وبلاگ نویسان!)

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ساعت٧:۱٧ ‎ب.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
 

 

 

 

 

بچه شیعه ها بازم محرمه...

 

 

 

 

 

 

 

 


+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۸ساعت۱٢:٥۳ ‎ب.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()
 

شب است و سرد...

شب سردی است. آتشی سرد در وجودش گر گرفته و دست به دست سرمای هوا به سمت نابودی اش پیش می رود!

در بیابانی تاریک و سرد تنهای تنها مانده است و نمی تواند راه را از بیراهه تشخیص دهد. گاهگاه چند ثانیه ای نقطه ای را روشن می بیند به طرفش می دود اما... سراب است! سراب نور. در ابن ظلمتی که اسیرش شده است!

نمی تواند راه را تشخیص دهد. می ماند.هم چنان منتظر است. تا بلکه کسی بیاید و نجاتش دهد. واین بار نوری در دلش روشن می شود. نوری خاموش ناشدنی. نوری که با یاد او پیوسته روشن می ماند. گرمایی به وجودش رنگ حیات می بخشد. می فهمد که هنوز زنده است. هنوز هم می توان امید داشت. ولی این بار گویی زنده تر شده است. نا خود آگاه به مرگ فکر می کند. شاید مرده باشد.  اما با خود فکر می کند:((نه من تازه به دنیا آمده ام. تازه راه را شناخته ام. من منتظرم. نمی توانم مرده باشم. من باید بمانم))...از فکر احمقانه اش خنده اش می گیرد.

در بیابان به سجده می افتد. به گمانش تنها این جا می توان به این وضوح عظمت خدا و حقیری بنده را درک کرد. دوست ندارد سر از سجده بردارد. برمی دارد و مسیری را در پیش می گیرد. هراسی ندارد. از هیچ چیز. تنها حسی که سراسر وجودش را فرا گرفته اشتیاق است. باری دیگر سر به سجده می گذارد. این بار به گریه می افتد. گریه ای از سر حقارت.از سر عشق. دوست دارد همان جا بماند تا کسی بیاید و او را با خودش ببرد. دست در جیبش می برد. دفترچه ای بیرون می آورد.در تاریکی شب به سختی کلماتش را می بیند.اما روان می خواند. گویی کلمات از وجودش بر می خیزند. حسی می گوید از قبل حسشان کرده است با صدایی رسا می خواند:

بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم رب النور العظیم و الرب الکرسی الرفیع و رب البحر مسجور و منزل التوریة و الانجیل و الزبور و رب الظل و الحرور و منزل القرآن العظیم و رب الملائکه المقربین و الانبیاء و المرسلین اللهم انی اسئلک بوجهک الکریم و بنور وجهک المنیر و ملکک القدیم یا حی یا قیوم اسئلک باسمک الذی اشرقت به السموات و الارضون...

دیگر تاریکی بیابان برایش بی معنی می شود. از خودش خجالت می کشد که خدایش را فراموش کرده بود.ادامه می دهد:

... اللهم بلغ مولانا الامام الهادی المهدی القائم بامرک صلوات الله علیه و علی ابائه الطاهرین ...

...اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه و الذابین عنه و المسارعین الیه فی قضاء حوائجه و المتثلین لاوامره و المحامین عنه و السابقین الی ارادته و المستشهدین بین یدیه اللهم ان حال بینی و بینه الموت الذی...

به این جا که می رسد بغضش می ترکد. گریه امانش را می برد. بلند بلند، های های در بیابان نعره می زند، ضجه می زند، شانه هایش آشکارا می لرزند، به پهنای صورت اشک می ریزد. دیگر نمی تواند دعا را ادامه دهد فقط گریه می کند! صدایش تمام بیایان را پر کرده است. شمع است که گریه می کند و آب می شود... آنقدر می گرید تا ازحال می رود...

-----------------------------------------------------

اومدم دیدم این تو پیش نویس های وبلاگم ذخیره شده! گفتم بذارمش. بودنش خالی از لطف نیست...

پ.ن: دقیقا دارین درست فکر کنین. کم آوردم. نتونستم به روز نکنم. اما این متن خودش تو پیش نویس ها بود!ایشالایه بار دیگه به روز می کنم و شما رو به خیر و ما رو به سلامت...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٤ساعت٩:۳٠ ‎ق.ظتوسط به ماها چه؟؟ | نظرات ()